د لم آرام تو را مي جويد ..............
و ميان من وتو ...
جمله ها بيكارند ....
نبض اين خاك مرا مي جويد ...........
نبضم از نبض تو جان مي گيرد .........
قاصدك با من گفت ....
كه دلت مي گيرد .....
از عبور برگ باران زده از ديوارت ....
برگها ميريزند....
برگها زنده بر اين تقديرند.......
تو مرا از بر خود باز مران .........
من به باغ ِ تو از اين برگ كه نزديك ترم .........
...............................................................................
سد چشمانم شكست ......
روزگارم تر شد ....
گريه از عمق وجودم رد شد ....
تنم از باور رويا تب كرد ...
كاشكي رويا بود ....
نه حقيقت دارد ....
آنچه از چشمه چشمم جاري است ...
پيچك احساسم....
به تنت مي پيچد ....
و تو بي احساسي ....
کاش می خنديدی ....
کاشکی می مردم ........