تبليغاتX
شكوه تنهايي - جاده.... تاریکی...تیرهای چراغ برق وستاره ها ی کم فروغ

 

 

 

 

قدم هایت سستند  .اما باید  رفت  . رفت تا به اخر این  جاده

 

اما نه!نه! جاده ها پایان ناپذیرند.و تو  باید  بروی فراتر از همه جاده ها.ومرزهاو آدمها

 

هوا دم به دم رو به تاریکی میرود

 

چه خوب!

 

از روشنایی بدت می اید؟

 

روشنایی چشمانت را آزار می دهد.

 

در روشنایی همه چیز دیده میشود.

 

همه با هم اشنا هستند.

 

اما در تاریکی هیچکس.هیچ چیز نمیبیند .

 

هیچ چیز نمی فهمد.

 

در تاریکی میتوان بود ومی توان راه رفت.نفس کشید .

 

در تاریکی سایه ها جان میگیرند.

 

حرکت میکنند ...

 

تیرهای چراغ برق را از پی هم جا می گذاری.

 

سایه ات گاه از تو عقب می ماند.

 

و گاه جلو تر از تو به پیش میرود.

 

باید رفت...

 

به سوئی .که نمی دانی . و به جایی که هیچ کجا  نخواهد بود

 

راه ادامه دارد و تو نیز

 

به بیرون می نگری ونگاهت ان دور دور ها

 

در یک برهوت تاریک

 

وچراغ های کوچکی که از دور سو سو می زنند

 

گم میشود ماه از مابین دو نیم شده .

 

و تنها نیمی از ان پیداست و نزدیکتر از همیشه به زمین

 

حتی ستاره ها هم امشب پر نورترند .

 

اما اما . اینجا . آدمها  با ستاره هایشان یکسانند .

 

کم فروغ  کم فروغ

 

انقدر که گاه به چشم نمی ایند.

 

شاید هم مرده باشند

                                                 

                        

                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:59  توسط سونيا  |