تبليغاتX
شكوه تنهايي - يادگار تو...
 

 

 باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است

باران اشک آسمان است ...

همانروزی که باريد و مرا از

وداع خبر داد ...

... از آينده های بی تو بودن ...از حسرت!

ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز يادبرده بودم ...

نه تنها آسمان که تمامی دنيا را!

باران ... دگر بار آمد و رفت ...

و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو

که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:

باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟

و من آرام گويم:  !  دستان تورا که دارم! باکی نيست

و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم



 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 3:56  توسط سونيا  |