... و خدا آفریدگار بود
و دوست داشت بیافریند :
زمین را گسترد
و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود ، پر کرد
و کوه های اندوهش را
که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد ،
و جاده ها را ، که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود ، بر سینه ی کوه ها و صحراها کشید ،
و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود ،
و آه های آرزومندش را ، که در آن از ازل به بند بسته بود ، در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت .
با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد ، و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد ،
و رنگ " نوازش " های مهربانش را به ابرها بخشید ،
و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ،
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت ،
و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد .
و در ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد .
و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، " بامداد حرکت " را آغاز کرد .....