بهر حضور توست ..
بودن توست ..
يكي آب ميشود در روح من در انديشه ام ..
باد مي وزد .. طوفان در ميرسد ..
زخمي من ميفرسايد ..
ابرهايي بر فضا بر آسمان بر هم ميپيچد ..
شبنم و برگ يكي زده اند و آرزو هاي من ..
بهر حضور توست ...
کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم ..
من گم را تو پیدا کن ...
تو را از شب پیدا کردم ..
تو را از قصه آوردم ..
نمی شد با تو بد باشم ..
نمی شد از تو برگردم ..
کمی با من مدارا کن ..
که خود را با تو بشناسم ..
منه گم را تو پیدا کن ..
نه از برگم ..
نه از جنگل ..
نه از باران نه از شبنم ..
نه از تامیدی رودم ..
نه آن مریم ترین مریم ..
منم هم سقف دیروزی ..
که عطر خانگی دارد .. که دستان تو را باید ..
به شام سفره بسپارم ..
اگر سختم اگر دشوار ..
اگر سیل مصیبت بارم ..
اگر تلخم اگر بیمار ..
منم از عشق تو بسیار ..
منم هم خون و هم گریه ..
که بغضش را به دریا داد ...
که از اوج پریدن ها ..
بر این ویرانه ها افتاد ...