|
| |
|
بادبادکم را هوا می کنم . بی آنکه سر سوزنی هراس از بادهای وحشی و شاخه های تيز داشته باشم ... بادبادک در آسمان می رقصد ... بی آنکه هراس از تنهايی در آن وسعت داشته باشد ! می بينی ؟ ما هر دو بی هراسيم !!
| |
همون وقتها که شهر شهر کهنه بود.
جاده بی خطر .خانه کاه گلی بود.
همون شبها پر از لطف قصه بود
همون خانه های خاک عشق پخته داشتیم.
.
به روی عشق خود پا نمی گذاشتیم
.بیا تو را ببینم. که من در انتها هستم.
هنوز لبهای تشنه به ابی تر نگشته
.مسافرهای عاشق دوباره بر نگشته.
همون وقتها که شهر شهر کهنه بود
.جاده بی خطر .خانه کاه گلی بود.
.قصه ساده بود نقل صندلی بود....
قدم هایت سستند .اما باید رفت . رفت تا به اخر این جاده
اما نه!نه! جاده ها پایان ناپذیرند.و تو باید بروی فراتر از همه جاده ها.ومرزهاو آدمها
هوا دم به دم رو به تاریکی میرود
چه خوب!
از روشنایی بدت می اید؟
روشنایی چشمانت را آزار می دهد.
در روشنایی همه چیز دیده میشود.
همه با هم اشنا هستند.
اما در تاریکی هیچکس.هیچ چیز نمیبیند .
هیچ چیز نمی فهمد.
در تاریکی میتوان بود ومی توان راه رفت.نفس کشید .
در تاریکی سایه ها جان میگیرند.
حرکت میکنند ...
تیرهای چراغ برق را از پی هم جا می گذاری.
سایه ات گاه از تو عقب می ماند.
و گاه جلو تر از تو به پیش میرود.
باید رفت...
به سوئی .که نمی دانی . و به جایی که هیچ کجا نخواهد بود
راه ادامه دارد و تو نیز
به بیرون می نگری ونگاهت ان دور دور ها
در یک برهوت تاریک
وچراغ های کوچکی که از دور سو سو می زنند
گم میشود ماه از مابین دو نیم شده .
و تنها نیمی از ان پیداست و نزدیکتر از همیشه به زمین
حتی ستاره ها هم امشب پر نورترند .
اما اما . اینجا . آدمها با ستاره هایشان یکسانند .
کم فروغ کم فروغ
انقدر که گاه به چشم نمی ایند.
شاید هم مرده باشند
![]()
باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ...
همانروزی که باريد و مرا از
وداع خبر داد ...
... از آينده های بی تو بودن ...از حسرت!
ليکن من آنقدر غرق در تو بودم که آسمان رااز يادبرده بودم ...
نه تنها آسمان که تمامی دنيا را!
باران ... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:
باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟
و من آرام گويم: ! دستان تورا که دارم! باکی نيست
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
![]()
پرواز را به خاطر بسپار
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
...
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه به عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم .. نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...
![]()
... و خدا آفریدگار بود
و دوست داشت بیافریند :
زمین را گسترد
و دریاها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود ، پر کرد
و کوه های اندوهش را
که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود
بر پشت زمین نهاد ،
و جاده ها را ، که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود ، بر سینه ی کوه ها و صحراها کشید ،
و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را بر افراشت
و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود ،
و آه های آرزومندش را ، که در آن از ازل به بند بسته بود ، در فضای بی کرانه ی جهان رها ساخت .
با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد ، و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد ،
و رنگ " نوازش " های مهربانش را به ابرها بخشید ،
و ازین هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید ،
و عطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت ،
و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد .
و در ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد .
و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، " بامداد حرکت " را آغاز کرد .....
د لم آرام تو را مي جويد ..............
و ميان من وتو ...
جمله ها بيكارند ....
نبض اين خاك مرا مي جويد ...........
نبضم از نبض تو جان مي گيرد .........
قاصدك با من گفت ....
كه دلت مي گيرد .....
از عبور برگ باران زده از ديوارت ....
برگها ميريزند....
برگها زنده بر اين تقديرند.......
تو مرا از بر خود باز مران .........
من به باغ ِ تو از اين برگ كه نزديك ترم .........
...............................................................................
سد چشمانم شكست ......
روزگارم تر شد ....
گريه از عمق وجودم رد شد ....
تنم از باور رويا تب كرد ...
كاشكي رويا بود ....
نه حقيقت دارد ....
آنچه از چشمه چشمم جاري است ...
پيچك احساسم....
به تنت مي پيچد ....
و تو بي احساسي ....
کاش می خنديدی ....
کاشکی می مردم ........
چه سیب های قشنگی حیات تشنه تنهایی..........
و میزبان پرسید : قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه اشکال........
وعشق تنها عشق...............
تورا به گرمی یک سیب می کند مانوس ...
و عشق تنها عشق...............
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد...
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.....
![]()
بهر حضور توست ..
بودن توست ..
يكي آب ميشود در روح من در انديشه ام ..
باد مي وزد .. طوفان در ميرسد ..
زخمي من ميفرسايد ..
ابرهايي بر فضا بر آسمان بر هم ميپيچد ..
شبنم و برگ يكي زده اند و آرزو هاي من ..
بهر حضور توست ...
کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم ..
من گم را تو پیدا کن ...
تو را از شب پیدا کردم ..
تو را از قصه آوردم ..
نمی شد با تو بد باشم ..
نمی شد از تو برگردم ..
کمی با من مدارا کن ..
که خود را با تو بشناسم ..
منه گم را تو پیدا کن ..
نه از برگم ..
نه از جنگل ..
نه از باران نه از شبنم ..
نه از تامیدی رودم ..
نه آن مریم ترین مریم ..
منم هم سقف دیروزی ..
که عطر خانگی دارد .. که دستان تو را باید ..
به شام سفره بسپارم ..
اگر سختم اگر دشوار ..
اگر سیل مصیبت بارم ..
اگر تلخم اگر بیمار ..
منم از عشق تو بسیار ..
منم هم خون و هم گریه ..
که بغضش را به دریا داد ...
که از اوج پریدن ها ..
بر این ویرانه ها افتاد ...